و او همیشه هست. همیشه اینجاست . لابه لای لبخندهای تو، کنار تو، کنار
دل لرزه ای تو...حتی پیش از آنکه لبی بجنبانی برای زمزمه ی دعاا
شب به خیر خدای مهربان من
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام
تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با
ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،آن وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر است از عطر یاس و نرگس؛پر است از قطره های ناب گلاب و پر است از لحظه های شیرین پرواز
شب است و سکوتی دل انگیز و پر از راز. رازهایی آبی،سبز و سپید. شب است و خلوت من با خدا
"....نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا
اشکها سرازیر می شود. آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟
خدایا!کاش آنقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر است بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی است. که یادم رفت شقایق چه رنگی است؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟
خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم؛می خواهم با عشق دوست باشم؛می خواهم دستهای ایمان را ببوسم؛می خواهم آب را لمس کنم؛می خواهم آبی شوم
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم
خدایا! دوستت دارم.آنقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی
امروز هم با يه داستان ديگه در خدمتتونم.اميدوارم خوشتون بياد
...زليخا برگرد
زليخا مغرور قصه اش بود، زليخا به همنشيني با نام يوسف مينازيد. زليخا بر بلندای فصه رفت و گفت : رونق اين قصه همه از من است، اين قص0 بوی زليخا ميدهد. کجاست زنی که جون من شايسته ی عشق پيامبری باشد، تا بار ديگر قصه ای اين چنين زيبا شود؟
قصه ديگر نازيدن زليخا را تاب نياورد و گفت : بس است، زليخا! بس است. از قصه پايين بيا که اين قصه اگر زيباست، نه به خاطر تو که زيباِی همه از يوسف است.
زليخا گفت من عاشقم و عشق رنگ و بوی هر قصه ای است. عمری است که نامم را در حلقه ی عاشقان برده اند.قصه گفت نامت را به خطا برده اند که تو عشق نمی دانی . تو همانی که بر عشق چنگ انداختی . تو آنی که پيراهن عاشقی را به نامردی دريدی ، تو آمدی و قصه بوی خيانت گرفت، بوي خدعه و نيرنگ. از قصه ام بيرون برو تا يوسف بماند وراستی.
زليخا گريست واز قصه بيرون رفت. خدا گفت:زليخا برگرد که قصه ی جهان، قصه ی پر زليخاست
و هر روز هزارها پيراهن پاره می شود از پشت . اما زلخايی بايد، تا يوسف، زندان بر او برگزيند.