در را كه بست پرده آبي رنگ پريده را كنار زد و همانجا بالاي پله ها ، جلوي در توالت نشست سر پله سنگي و لمبر داد به ديوار سيماني پوست پوست شده و زل زد به آسمان . نفهميدم نمازش را سلام داد يا شكستش . نيم خيز شد و دست انداخت تو دستگيره در . چشمهايش گرد شده بود . در قيجي صدا كرد و چهار چوب آهني به طرف داخل كشيده شد . نگاهش سر پله ها گره خورده بود و از جا كنده شد . با چادر نماز سفيد گلدار بدون اينكه چيزي پايش كند دنبال نگاه دويد توي حياط . باد سرد خورد توي صورتم .